جلال الدين الرومي

164

فيه ما فيه ( فارسى )

باشند . و اينكه مردم تصنيف‌ها كرده‌اند و هندسه‌ها « 1 » و بنيادهاى نو نهاده‌اند ، تصنيف نو نيست ، جنس آن را ديده‌اند ، بر آنجا زيادت مىكنند . آن‌ها كه از خود نو اختراع كنند ، ايشان عقل كلّ باشند . عقل جزوى قابل آموختن است ، محتاج است به تعليم . عقل كلّ معلّم است ، محتاج نيست . و همچنين جمله پيش‌ها را چون بازكاوى ، اصل « 2 » و آغاز آن وحى « 3 » بوده است و از انبيا آموخته‌اند و ايشان عقل كلّند . حكايت غراب كه قابيل هابيل « 4 » را كشت و نمىدانست كه چه كند ، غراب غرابى را بكشت و خاك را كند « 5 » و آن غراب را دفن كرد و خاك بر سرش كرد ، ازو بياموخت گور ساختن و دفن كردن « 6 » ، و همچنين جملهء حرفت‌ها . هركه را عقل جزويست محتاج است به تعليم و عقل كل واضع همهء چيزهاست . و ايشان انبيا و اوليااند كه عقل جزوى را به عقل كلّ متّصل كرده‌اند و يكى شده است . مثلا دست و پاى و چشم و گوش و جمله حواس آدمى قابلند كه از دل و عقل تعليم كنند . پا از عقل رفتار مىآموزد ، دست از دل و عقل گرفتن « 7 » مىآموزد ، چشم و گوش ديدن و شنيدن مىآموزد ، امّا اگر دل و عقل نباشد هيچ اين « 8 » حواس بر كار باشند يا توانند كارى كردن ؟ اكنون همچنانك « 9 » اين جسم به نسبت به عقل و دل كثيف و غليظ است و ايشان لطيف‌اند و اين كثيف به آن لطيف قايم است و اگر لطفى و تازگى دارد ازو دارد ، بىاو معطل است و پليد است و كثيف « 10 » و ناشايسته است . همچنين عقول « 11 » جزوى نيز به نسبت با عقل « 12 » كلّ آلت است ، تعليم ازو كند و ازو فايده گيرد و كثيف و غليظ است پيش « 13 » عقل كلّ . مىگفت « 14 » كه ما را به همّت ياد دار ، اصل همّت است ، اگر سخن نباشد ، تا نباشد . سخن فرع است . فرمود كه آخر ، اين همّت در عالم ارواح بود پيش از عالم اجسام . پس ما را در عالم اجسام بىمصلحتى آوردند ؟ اين محال باشد . پس سخن در كار است و پرفايده « 15 » .

--> ( 1 ) . ح : و هندسه‌هاى نو ( 2 ) . ح : اصلش ( 3 ) . ح : وهمى ( 4 ) . اصل : قابل هابل ( 5 ) . ح : بكند ( 6 ) . ح : تعليم كرد و گور ساختن را و دفن كردن را بياموخت ( 7 ) . ح : گرفت ( 8 ) . ح : آن ( 9 ) . ح : ( كه ) ندارد ( 10 ) . ح : كثيف است ( 11 ) . ح : عقل ( 12 ) . ح : نسبت به عقل ( 13 ) . ح : پيش لطف ( 14 ) . ح : يكى گفت ( 15 ) . ح : پرفايده است